دكتر عقيقى بخشايشي

1791

چهارده نور پاك ( فارسي )

هم گفتگو مى كرديم . فردى ناصبى ( دشمن اهل بيت ) گفت : من نوشته اى بدون مركب براى او مىنويسم ، اگر آن را پاسخ داد ، مى پذيرم كه او بر حق است . ما مسائل خود را نوشتيم . ناصبى نيز بدون مركب ، روى برگه اى مطلب خود را نوشت و آن را با نامه ها به خدمت امام فرستاديم . حضرت پاسخ سؤالهاى ما را مرقوم فرمود و روى برگهء مربوط به ناصبى ، اسم او و اسم پدرش را نوشت ! ناصبى چون آن را ديد از هوش رفت ، و چون به هوش آمد ، حقانيت حضرت را تصديق كرد و در زمرهء شيعيان قرار گرفت . ( 1 ) 8 . " اسماعيل بن محمد " مى گويد : بر در خانهء امام عسكرى ( عليه السلام ) نشستم . وقتى امام بيرون آمد ، جلو رفتم و از فقر و نيازمندى خويش شكوه كردم و سوگند خوردم كه حتى يك درهم ندارم ! امام فرمود : سوگند ياد مى كنى ، در صورتى كه دويست دينار در خاك پنهان كرده اى ؟ ! آنگاه افزود : اين را براى آن نگفتم كه به تو عطائى نكنم ، و آنگاه رو به غلام خود كرد و فرمود : آنچه همراه دارى به او بده . غلام امام ( عليه السلام ) صد دينار به من داد . خداى متعال را سپاس گفتم و باز گشتم . حضرت فرمود : مى ترسم آن دويست دينار را ، در وقتى كه بسيار نيازمند آن هستى ، از دست بدهد ، من سراغ دينارها رفتم و آنها را در جاى خود يافتم . جايشان را عوض كردم و طورى پنهان ساختم كه هيچكس مطلع نشود . از اين قضيه مدتى گذشت . به آن پول نيازمند شدم . سراغ آنها رفتم چيزى نيافتم و اين امر بر من بسيار گران آمد . بعدا فهميدم پسرم جاى آنها را يافته و دينارها را برداشته و برده است ! در نتيجه چيزى از آنها به دست من نرسيد و همانطور شد كه امام فرموده بود ! ( 2 ) 9 . " جعفر بن محمد " مى گويد : امام عسكرى ( عليه السلام ) در راه حركت مى كرد و ما در ركاب او بوديم . من آرزو داشتم كه داراى فرزندى شوم ، در دلم گفتم : اى ابا محمد ( عسكرى ) آيا

--> 1 . ابن شهر آشوب ، مناقب آل ابي طالب ، قم ، كتابفروشى مصطفوى ، ج 4 ، ص 440 . 2 . ابن صباغ مالكى ، الفصول المهمة ، ط قديم ، ص 303 ، ابن شهر آشوب ، همان كتاب ، ص 432 ، شبلنجي ، نور الأبصار ، قاهره ، مكتبة المشهد الحسيني ، ص 167 ( با اندكى تفاوت ) .